عاشقانه


























همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد، دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد
همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد، چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد
همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ،احساسی بود که مرا درک میکرد
حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند و نه طبیبیست که
مرا درمان کند 

تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392سـاعت 15:26 نويسنده clair♦

مرا نگاه میکنی بغض زمانه میشوم
به من گلایه میکنی غرق بهانه میشوم
از تو عبور میکنم فقط سکوت میکنی
تو با سکوت ساده ات قصد هبوط میکنی
به من نگاه کن بگو چرا سکوت میکنی؟
به اوج رفته ای چرا میل سقوط میکنی؟
تو اشتباه میکنی من از تو دور می شوم
سکوت میکنی و من کوه غرور می شوم
به موج میزنی ولی سمت سراب میروی
تو نا خدا شدی ولی چه بی حساب می روی
تو دور می شوی ولی فاصله نیست باورت
فقط سکوت و انتظار شده عذاب اخرت
به من نگاه کن دمی مرا به سوی خود بخوان
صدا بزن،سکوت را ز اشیانه ات بران

تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392سـاعت 15:11 نويسنده clair♦

عشـــــق اگر عشق باشد ؛

هم خنده هايت را دوست دارد

هم گريه هايت را

هم شادي ات را دوست دارد

هم غم هايت را

هم لحظه هاي شادابي ات را مي پسندد ،

هم روز هاي بي حوصلگي ات را

هم دقايق پر ازدحامت را همراهي ميکند ،

هم دقايق تنهايي ات را

عشـــــق اگر عشق باشد ،

هم زيبايي هايت را دوست دارد

هم اخم هايت را در روزهاي تلخي

هم سلامتت را مي پسندد ،

هم روزهاي گرفتاري و بيماري همراهي ات مي کند

عشـــــق اگر عشق باشد ،

با يک اتفاق ،

تـــو را تعويض نمي کند ،

همراهي ات مي کند تا بهبود يابي

عشــــق اگر عشق باشد ،

هر ثانيه دستانش در دستان تــــــوست،

در سخـــتي و آســـاني تا ابـــــــد

تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1392سـاعت 18:37 نويسنده clair♦

از این تکرار ساعتها

از این بیهوده بودنها

از این بی تاب ماندنها

از این تردیدهـا

نیرنگهـا

شکها

خیانتهـا

از این رنگین کمان سرد آدمها

و از این مرگ باورها و رویاها

پریشانمـــ

دلـ ـم پرواز میخواهد.

تاريخ سه شنبه سی ام مهر 1392سـاعت 15:39 نويسنده clair♦


گفتند: بهت خیانت میکند!

گفتم:میدانم…

گفتند: این یعنى دوستت ندارد!

گفتم:میدانم…

گفتند: روزی میرود وتنها میمانی !

گفتم:میدانم…

گفتند: پس چرا ترکش نمیکنی!

گفتم:این تنها چیزی ست که نمیدانم…

تاريخ جمعه نوزدهم مهر 1392سـاعت 11:7 نويسنده clair♦


در مسیر رفتن آن قدر بلند بلند به همه چیز خندیدیم که همه دندان های پر شده همدیگر را دیدیم. اما انگار این بازی قدیمی دنیاست که هر وقت بلند و با دهان باز می خندی سریع دندان هایت را می شمارد و بعد با سرعت با دهان بسته باید گریه کنی ...  من گریه نکردم اما دهانم بسته شد ( می دانید بستن دهان مجری جماعت چیزی شبیه بستن حفره لایه اوزون است ) دهنم بسته شد چون نفر اول هیچ جوابی بهم نداد .
عمو سلام ... سکوت ... عمو خوبی ؟ ... سکوت ... عمو اسمت چیه؟... سکوت ... عمو چند سالته ؟... سکوت ... عمو؟... سکوت ... سکوت ... سکوت...
ساده ترین چشم های دنیا در صورت یک دختر 11-12 ساله برق می زد اما جوابم را نداد که نداد !! فقط جلوی در روی یک ویلچر نشسته بود و زل زده بود به چند تا درخت ... چمن به مقدار کافی و یک گربه که انگار از من برای او آشنا تر بود.  برای اولین بار در زندگی به یک گربه حسودی ام شد یا شاید هم یکی از آن درخت ها ...!
عمو داریم میریم تورو خدا حداقل باهام بای بای کن که دلم نشکنه ...
چشم از آن درخت ها و گربه برنداشت اما دست های ناز کوچکش را به سختی بالا آورد و با من بای بای کرد. نگار 11-12 ساله به رفتنم بیشتر از ماندنم احتیاج داشت چون فقط باهام بای بای کرد . این جا بود که فهمیدم به مهد کودک نیامده ام که مثل عمو قناد چند تا سوال تکراری بپرسم همه جوابم را بدهند.  این جا آدم هایی زندگی می کنند که دنیایشان با دنیای من فرسنگ ها فاصله دارد . انگار این آدم ها زودتر از دنیای کوچک و پر تکرار ما کوچ کرده اند. انگار زودتر از ما فهمیدند در این دنیا خبری نیست . چون این جا از هر کسی بپرسی چه خبر ؟ فقط به تو می خندد.  این ها دنبال خبرهای دنیای ما نیستند. باید بهشان راست بگویی تا به تو نگاه کنند و دوستت داشته باشند.  دهانم را بستم و صادقانه بهشان خیره شدم .
وارد یک اتاق شدم . چند جفت دست به سمتم دراز شد اول ترسیدم نکند به من حمله کند یا چنگ بیاندازد...
یکی گفت : برو کاری نداره ...
با ترس جلوی یک تخت ایستادم خودش را در آغوش من پرت کرد و محکم فشارم داد ... انگار سال ها بود کسی این بچه را بغل نکرده بود ... طوری در گوشم خندید که انگار خنده دارترین صحنه دنیا را دیده است .
روی زمین گذاشتمش , دستم را گرفت و خواست تا با من راه برود. با یک دهان بسته بزرگ ترین آرزوی این بچه مستجاب شد که من فقط به عنوان یک رهگذر که نه احسان علیخانی بغلش کردم , روی زمین گذاشتمش , دستانش را گرفته و به او اجازه دادم روی خاک دنیای من و تو راه برود. همین . اگر می توانستم ...
 
پس تو هم می توانی رهگذر بعدی باشی ... !!
احسان علیخانی

تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392سـاعت 13:9 نويسنده clair♦

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هرجا که دلت میخواهد برو…
فقط آرزو میکنم
وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ!
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392سـاعت 10:41 نويسنده clair♦


هیشکی نمیتونه بفهمه که دلم ازچی گرفته

هیشکی نمیتونه بفهمه که صدام ازچی گرفته


هیشکی نمیمونه ک بامن توی راهم همسفرشه

آخه میترسه که بامن بادل من دربه درشه

هیشکی نمیدونه که چشمام چراهمیشه خیسه خیسه

چراهیشکی حتی ی نامه واسه من دیگه نمینویسه

هیشکی نمیدونه که قلبم تاحالاچنددفعه شکسته

هیشکی نمیدونه سرراه اون تاحالاچنددفعه نشسته

تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور 1392سـاعت 10:41 نويسنده clair♦

سلام به همگی!

دیشب در حین مسابقه ی ۱-۲-۳-۴ زیر نویس شد که شرکت کننده ی شماره ی ۳ آقای شارمین سجادی فر به رحمت ایزدی پیوست

وقتی این جمله رو خوندیم کل خانواده نیم ساعت در بهت فرو رفتیم و به کار دنیا فکر میکردیم!

قلبا ناراحت شدم!

ایشون دانشجوی رشته ی ادبیات فرانسه هم بودن

به خانواده ی این عزیز تسلیت میگم و از هر کی که این مطلبو میخونه میخوام که یه فاتحه برای شادی روحش بفرسته یا اگه وقت نداره لااقل یه صلوات بفرسته

انالله و انا الیه راجعون


تاريخ جمعه هشتم شهریور 1392سـاعت 17:28 نويسنده clair♦


میترسم از بعضی آدم ها

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧد ,ﻓﺮﺩﺍﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!!!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ , ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !!!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ , ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را !!!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ , ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !!!

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ , ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ
ﺯﻧﻨﺪ !!!

تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1392سـاعت 9:56 نويسنده clair♦
яima